حالا تو نيستی و تباهی من از همين لحظه آغاز می شود

 

جدایی چنان به پایم قفل بسته که می کشانم این فکر سنگین را در انحنای روزها.دیگر محیط روزها و مساحت شبها را اندازه نمی گیرم.دیگر نمی گویم که ماه زیباست و ستاره می درخشد و همه جاده ها مرا به تو می رسانند.دیگر هیچکس را در این شهر نمی شناسم و تو را از تحتانی ترین لایه های ذهنم بالا می آورم و روده هایم می پیچند و عق می زنم تو را در نیزارهای ورامین ،درکوهستان زادگاه پدریم و تمام کوچه ها که هزاران خط موازی ذهنم را به هم نمی رسانند تا سوالهایم را جواب .من بی جواب مانده ام از کوچه چمن تا داروخانه هایی که درد مرا دوا نمی کنند.من خودم را گم کرده ام و تاب اینهمه بی رنگی توراندارم.می خواهم تو را جا بگذارم در همان کوهستان تا یخ بزنی در آفتاب ،یا نه در کویر تا گم شوی میان ستارگان...

 

غرق شده ای در ذهنم آنچنان که هیچگونه بیرون نمی آیی.

تصمیم  گرفته ام خودم را بکشم درست همینجادر مرز پاره کردن وابستگیهایم ،درست همینجا در میان دریا دریا گریه بی پایانم ،در حجم بزگ ،خیلی بزرگ نبودن تو ،در یاس پیوسته تمام قطعات به هم ناپیوسته ذهنم ،درمیان هرم اندوه سوزناک وابستگی که می سوزاند مرا از جنوب تا شمال سرزمینی که تو تویش نیستی.

 

 

من در میان تمام منحنی های ذهن بی امان زایش می کنم تولدی را که از ابتدا نطفه ای اشتباه بود.

 

من راهم را گم نکرده ام چرا که می دانم فصل بعدی دوباره زمستان است و می دانم که پایان زاده می شود در ازل ،در عنفوان تابش خورشید بر چشمهای بی رنگ تو ،آنجا که خلیج پر از ستاره می شود از هم بستری با خورشید.

 

من راهم را گم نکرده ام و میدانم که از اینجا تانصف النهار شهر تو هفت دریا بیشتر فاصله نیست.من دریا ها را از بر شده ام و می دانم میدانم که تمام جدائیها زیر سر استواست که زمین را دو نیم کرده است.من مشاعرم را از دست نداده ام و عجیب می دانم که چشمان تودر سرمای این زمستانهاست که رنگ باخته است.

 

غرق شده ای در ذهنم آنچنان که هیچگونه بیرون نمی آیی.

 


 

کوتاه از فیلم نامه سکس و فلسفه (محسن مخملباف)

مي‌دوني عمر پروانه‌ها فقط يه روزه. توي همون يه روز به دنيا مي‌آن، عاشق مي‌شن، بچه‌دار مي‌شن، به هيچ چيز فكر نمي‌كنند تنها پرواز مي‌كنند و گل‌هاي خود را بوسه مي‌زنند. پروانه‌ها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند...... ..................................

من دوست داشته مي‌شوم، پس هستم.......................................

يك رسمي هست براي عاشقانه نوشيدن، نه اين كه فقط گيلاس‌هارو به جنگ هم بندازيم، بلكه هر كي عاشق‌تره بايد گيلاسش‌رو پائين‌تر ببره.................................

عشق‌ها جز اون كه اتفاق مي‌افتند هيچ معنايي ندارند. نه دل بستن دو دلداده چيزي‌رو در جهان عوض مي‌كنه. نه جدايي دو دلداده چيزي رو از جهان مي‌كاهه. اين‌ها حوادث پيش پا افتادة بشريه. همه عشق‌هاي تاريخ جهان به اندازة سوارخ شدن لايه ازون بر زمين اثر نگذاشته. پس از عشق، يك ايدئولوژي نساز. عاشقي به عشق بايد دوام داشته باشه نه به وفاداري...... ..................

در خيابان‌هاي سرد شهر جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست......................

همه چيزهاي جدي جهان براي من مضحكه، همة حرف‌هاي مهم يا فلسفه‌هاي مهم سفسطه است. ما تنها هستيم و تنهايي ما تقدير ماست. ما تنهائيم.........................

ما ناتوانيم از عشق دائمي. هر عشق تنها شعله‌اي است كوتاه كه از حوادث پيش پا افتاده شكل مي‌گيره. درواقع عشق ابدي وجود نداره................................


 

دست و پایم را حس نمی کنم. بدنم سنگینی جسمانی اش را از دست داده و خطوط اندامم در هم ریخته است. انگار ادامه ایوان و درخت ها و بیابان هستم و چشم هایم آویزان از ستاره هاست. چه دورم از همه کس و همه چیز. از ارتباط هندسی اجسام و تناسب معقول اشیا. از شمارش مکرر دقیقه ها و ضریب مطلق اعداد. از رابطه های مزین و فکرهای مدون. از لوح عظیم قانون و کتاب قطور اخلاق. از آداب صحیح زیستن و شیوه بودن. چه دورم از حاکمیت ماده و اصالت تاریخ و حقانیت ثابت ایده ها. از احکام حیض و نفاس و تجلی عقل اول و عالم مثال. چه دورم از جدال شرق با غرب و مستکبر با مستضعف و از آیین طهارت و رسم کفن و دفن و از آنکه می گفت خدا مرده است و آنکه از مرگ هراس داشت و آنکه در انتظار ظهور یک معجزه بود..

گلی ترقی


 
درست همینجا است که زاده می شوی از نو ،در گرگ و میش غروبی که سرد است ،در آستانه زمستان، که ازخرداد نه چهارم خرداد سرما میگیرد  ! از اینجا تا بیستون تمام شقایقها رنگ تورادارندو مدار صفر درجه اغاز و پایان زندگی من است ،که از اینجا تا قطب جنوب همانقدر نزدیک است که من به تو و می چرخم در واهمه رسیدن به بیست و هفت که نحسی از هفت به عاقبت سرایت می کند درخانه ای که فاحشه هایش جیغ می کشند از امروزتا دیروز که فکرم پوکیده ازهرچه نباید.متولد می شوم ،متولد می شوم در آستانه هر آنچه بادا باد ! مبارک باشد طالعم درخستگی روزهای سرد که می بوسند پيشانيم را درحلول آفتاب.
 

تیز دَوم، تیز دَوم تا به سواران برسم
نیست شوم، نیست شوم، تا برِ جانان برسم
خوش شده‌ام، خوش شده‌ام، پاره‌ی آتش شده‌ام
خانه بسوزم، بروم، تا به بیابان برسم
خاک شوم، خاک شوم، تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم، سجده کنان، تا به گلستان برسم
هیچ طبیبی ندهد، بی مرضی حب و دوا
من همگی مست شوم، تا که به درمان برسم

 

قول مي دهم ديگر زاده نشوم در بهار ،وقتي همه فصلها خزان مي گردند در آغاز.حد فاصل بهار تا زمستان جمله ام كش مي آيد در آغوشت ،كه از اينجا تا خليج قصه زندگيت فقط يك جمله راه است .

طعم عجيبي دارد بهار وقتي زاده مي شوي در آن .


متن هايی برای هيچ

 دست بردار، می‌خواستم بگویم از همه اینها دست بردار. چه اهمیت د ارد که کی حرف می‌زند، یکی

  گفت چه اهمیت دارد که کی حرف می‌زند. عزیمتی در کار خواهد بود، من آنجا خواهم بود ، از دست

  نخواهمش داد، من نخواهم بود، من اینجا خواهم بود، و خواهم گفت من از اینجا دورم ، من نخواهم

  بود، دم نخواهم زد، داستانی خواهد بود ، کسی خواهد کوشید داستانی بگوید. آری، حاشا تا کی،

  همه اش غلط است، هیچ کس نیست، مفهوم است ، هیچ چیز نیست ، لفاظی تا کی، بگذار فریب

  خورده  باشیم ، فریب خورده زمان و زمانه ،  تا وقتی بگذرد ، همه چیز بگذرد و تمام شود ، و  صداها

  ساکت شوند،تنها صداست، تنها دروغ است. اینجا، عزیمت از اینجا و رفتن به جایی دیگر،یا همین جا 

  ماندن، اما در آمد و شد. اول تکانی به خود بده، باید تنی باشد، مثل قدیم، حاشا نمی‌کنم ، حاشا تا

  کی ، خواهم گفت من تنم، تنی که می‌جنبد، به پیش، به پس، بالا و پایین، بر حسب ضرورت. با یک

 مشت اندام و اعضا، تمام آنچه لازم است برای زندگی دوباره، چند صباحی بیشتر دوام آوردن، اسمش

 را زندگی خواهم گذاشت، و خواهم گفت این منم، خواهم ایستاد، دیگر نخواهم اندیشید، سرم بسیار

 شلوغ خواهد بود، به ایستادن، ایستاده ماندن، این سو و آن سو رفتن، دوام آوردن، رسیدن به فردا، به

 هفته بعد از فردا ، کافی خواهد  بود ، هشت روز  کافی خواهد بود ، هشت روز در بهار آدم  را سر حال

 می‌آورد، همین که بخواهی کافی است  و من خواهم خواست، برای خود تنی خواهم خواست ، برای

 خود  سری خواهم خواست ، کمی توان ، کمی جربزه ، حالا دارم شروع می‌کنم، هشت روز  زود  سر

می‌آید، بعد باز هم اینجا، این بی‌گریزگاه، دور از روزها، روزهای دور، آسان نخواهد گذشت. و چرا، به هر

 حال ، نه نه، دست بردار ، بس است دیگر  گوش نکن اینها را، نگو اینها را، اینها همه قدیمی اند ، همه

 عین هم، یک بار و برای همیشه.....................

                                                                                          ساموئل بکت

                                                                                     متن هایی برای هیچ


 
دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند
 
 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنارِ تيرک راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست کج‌وپيچ سرما
آتش را
 
 به سوخت‌بار سرود و شعر
 
 فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
 
 روزگار غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
 
 روزگارِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری
بر آتش سوسن و ياس
 
 روزگار غريبي‌ست، نازنين
ابليس پيروزْمست
سور  عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

بهار نمي آيد

تا من داستان سرماي چله هاي زمستان مادربزرگ را تمام كنم .تا آسمان آبي شود و عشق آغاز نگردد در گنگي فصول ،در ماهُواي حيات ،در كوچه هايي كه بيهوده مي پيمايَدم ،در غزلهايي كه سروده نمي شود،در حبسيه هاي مسعود سعد سلمان ،در دردهاي موهوم گلويم كه پر از فرياد برنيامده است.

زندگي حجيم مي شود و فكرم در ميان تارهاي تنيده عنكبوت تاب اينهمه وزن ... كه من به دوش مي كشم به تنهايي تمام بي مبالاتي اين زندگي

                 را

و تمام حروف اضافه برايم معني دارند كه من اضافي ام بر كلمات عميق ،بر تمام حروف كه هجي مي كنند نام مرا .

بهار نمي آيد تامن زاده شوم دوباره در عرياني

رنگها

       زمين

             آسمان


 

حضورت

بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند


 
فریاد

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ

و خروش گریه ام ناشاد

از درون خسته ی سوزان

می کنم فریاد

ای فریاد

 

خانه ام آتش گرفته است آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقشهایی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل

وای بر من وای بر من

سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم

بدشواری در دهان گود گلدان ها

روزهای سخت بیماری

 

از فراز بامهاشان شاد

دشمنانم موذیانه خنده های فتح شان بر لب

بر من  آتش بجان ناظر

در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم گریان

از این بیداد می کنم فریاد

ای فریاد

 

وای بر من

همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

و آنچه دارد منظر و ایوان

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

وزلهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد بگردش دود

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود؟

خفته اند این مهربان همسایگان شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد

 

سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد

می کنم فریاد

ای فریاد